این جا همه چی در همه ...
كاپيتان
واقعي! در ستایش فرهاد مجیدی...
اينها
همه و
همه دست
به دست
هم داده
تا وقتي
با اهالي
كوچه و
بازار در
مورد اين
ورزش
پرطرفدار
صحبت
ميكنيم،
بازتاب
مثبتي از
آن به
گوشمان
نخورد.
اين باور
كه«ليوان»
فوتبال
خالي شده
و ديگر
چيزي در
آن نيست
تا با
نوشيدنش
عطش
تشنگان
اين ورزش
در داخل
مملكت
رفع شود،
مدتي است
كه در
ذهن
اهالي
فوتبال
نقش بسته
و كمكم
ميرود
تا
اقدامات
زيبايي
همچون
رفتار
جوانمردانه«امين
متوسلزاده»
كه به
عنوان
بازيكن
جوانمرد
سال هم
انتخاب
شده به
ورطه
فراموشي
سپرده
شود.
در اين
اوضاع
آشفته
اما با
نگاهي
دقيقتر
به نيمه
پر ليوان
ميتوان
دريافت
كه مدتي
است،
فوتباليستي
در همين
زمينها
توپ
ميزند
كه
رفتارش
در زمين
ميتواند«الگو»يي
مطلوب
براي
نونهالان
و
نوجوانان
و حتي
جوانان
فوتباليست
و
فوتبالدوست
باشد.
گرچه
مدتهاست
كه ديگر
كسي جرات
استفاده
از
واژه«الگو»
را ندارد
اما
فرهاد
مجيدي
اين
اواخر
ثابت
كرده
ميتواند
يك الگوي
اخلاقي و
ورزشي
مطلوب
براي
فوتبالدوستان
باشد.
فوتباليستي
كه چه در
ايران و
چه در
بيرون از
آن
همواره
مايه
مباهات
مردم
سرزمين
مادرياش
بوده
است.
حالا با
نشان
دادن
گوشههايي
از منش
ورزشكاران
ايراني
ثابت
ميكند
هنوز هم
ميتوان
با دقت
به بخش
پر ليوان
اين
فوتبال
بيمار(!)
بارقههاي
اميد را
در آن
يافت.
فرهاد
مجيدي
ظرف
سالهاي
بازگشتش
به ايران
توانست
آرامآرام
هم به
لحاظ
بدني و
هم به
لحاظ فني
جزو
معدود
بازيكناني
قرار
بگيرد كه
هر تيمي
آرزوي به
خدمت
گرفتنش
را در سر
بپروراند
و براي
خود
استقلاليها
هم دري
گرانمايه
باشد.
فوتبال
هوشمندانه
و گلهاي
زيباي
مجيدي به
اضافه
تسلط
بالاي
اين
فوتباليست
باتجربه
در ارسال
پاسهاي
ميليمتري
از پشت
سر يا به
هر شكل
ديگر او
را از
ديگر
همتايان
خود در
پيشاني
خط حمله
تيمهاي
ليگي
متمايز
ميكند.
اما اين
تمام
خصوصيتهاي
بارز
فرهاد
نيست.
دوري از
حاشيه و
خواب و
خوراك به
موقع و
تمرينات
اختصاصي
حتي در
روزهاي
تعطيلي
تمرينات
تيم به
اضافه
زندگي
سالم او
در كنار
خانوادهاش
را هم
بايد به
اين
ويژگيها
اضافه
كرد.
گرچه باز
هم هستند
ويژگيهايي
كه بتوان
آنها را
مثال زد.
مجيدي طي
فصل جاري
بارها در
جلوگيري
از بروز
تنشهاي
بيروني
يا دروني
استقلال
كمكحال
كادر فني
و حتي
مديرعامل
باشگاهش
بوده است
كه نمونه
دمدست
اين
تلاشهايش
گفتوگوي
سرپايي
40دقيقهاي
او با
جباري،
پورحيدري
و مظلومي
فرداي
روزي بود
كه مجتبي
آن
مصاحبه
تند را
در پايان
بازي با
ساپيامهركرج
عليه
مظلومي
انجام
داد.
كنترل
روحي او
اين
روزها تا
حدي قابل
ستايش
است كه
تاثيرش
را
ميتوان
حتي در
خودداري
بازيكنان
استقلال
از لب
گشودن به
اعتراضات
مالي هم
احساس
كرد.
همين كه
او از
اين بابت
گله و
شكايتي
نميكند
به خودي
خود
ميتواند
جرات
بروز
اعتراض
را از
ديگر
نفرات
تيم
بگيرد،
گرچه او
همين فصل
پيش و
تحت
تاثير
برخي
عوامل
مديران
پيشين
استقلال
اقدام به
انتشار
چكهاي
پاسنشدهاش
از
باشگاه
كرد كه
البته
خيلي
سريع
ماجرا
جمع شد
اما
مجيدي به
راستي
نقش يك
كاپيتان
همهكاره
را در
درون تيم
استقلال
بازي
ميكند.
هركس
نداند
فرهاد
مجيدي
ميداند
كه گلزني
در داربي
تا چه حد
براي
فوتباليستهاي
ايراني
ارزشمند
است اما
او با
علم به
تمام اين
مسايل در
لحظهاي
كه خطاي
پنالتي
روي خودش
صورت
گرفت و
زدن آن
ضربه حق
مسلم
خودش بود
با
درايتي
تحسينبرانگيز
مجتبي
جباري را
وادار
كرد تا
در آن
لحظات
پشت توپ
بايستد.
تزريق
روحيه از
دست رفته
به يكي
از
شاخصترين
بازيكنان
حال حاضر
استقلال
در آن
لحظات
براي
مجيدي به
بالا
بردن
آمار
گلزنياش
در داربي
ارجح
تشخيص
داده شد
تا فرهاد
به جاي
يك
پنالتي و
يك گل
شماره 8
استقلال
را بيش
از پيش
پابند
تيمي كند
كه قطعا
مجيدي هم
ميخواهد
قهرمانياش
را در
ليگ برتر
ببيند و
چه كسي
براي
گارانتي
اين
قهرماني
بهتر از
جباري
اما اين
همه آن
چيزي
نبود كه
از مجيدي
در داربي
73
ديديم.
او با
35سال سن
در
ماراتن
نفسگير و
خستهكننده
با
پرسپوليس
ثابت كرد
كه به
لحاظ
بدني هيچ
چيز از
جوانان
23ساله
درون
ميدان كم
ندارد و
حتي
توانست
تصميمي
ديگر را
در دقيقه
108بازي
بگيرد؛
تصميمي
كه
ارزشهاي
او را به
مراتب
بيشتر
نمايان
كرد.
او
بازوبند
ارزشمند
كاپيتاني
استقلال
را بر
بازوي
كسي بست
كه
هفتهها
و
هفتههاست
كه سوژه
مطبوعات
است؛ كسي
كه او
را«تعويض
كليشهاي»
استقلال
مينامند
و به شكل
آشكارا
اعتمادبهنفسش
را پايين
آوردهاند.
مجيدي با
بستن آن
تكه
پارچه كه
شايد
ارزش
چنداني
هم
نداشته
باشد.
شريفات
را بزرگ
كرد تا
كيلو
كيلو
اعتمادبهنفس
را به او
بخشيده
باشد تا
به او
بفهماند
اگر
بخواهد
ميتواند
مثل
مجيديها
محبوب
همان
هواداراني
باشد كه
از روي
سكوها به
ابرها
رسيده
بودند.
توجه
مجيدي به
نسل جوان
به واقع
ارزشمند
است و او
3ماه پيش
از اين
هم با
خداحافظياش
از تيم
ملي ثابت
كرده بود
كه تا چه
حد به قد
كشيدن
نسل بعد
از خودش
اهميت
ميدهد و
حالا
افتار كه
روي
كاغذي
براي
كارلوس
كرش
نوشته
بود در
عمل هم
بروز
داد. پس
ليوان
فوتبال
اين
مملكت
هنوز خشك
نشده و
ميتوان
با توجه
به همان
قطرات
باقيمانده
در ته آن
هم بار
ديگر
اميدوار
بود كه
نسل جديد
فوتبال
ايران از
عطش
عاشقان
به اين
ورزش
بكاهند و
آنها را
سيراب
كنند...
اگر
بتوان
مجيديها
را هم
ديد و از
آنها
آموخت.
آموزش
زبان ترکی در سه ثانيه
1-
هرگاه حرف "ب" ساکن قبل از "ر" بیاید
جای آنها عوض می شود: کبریت **** کربیت تبریز *** تربیز
2- حرف "گ" در اول کلمه "ق" و در سایر
موقعیتها "ج" ادا میشود: گازوئیل *** قازوئیل
تگرگ ***
تجرج
3- گاه حرف "ه" در آخر کلمه به "ی"
و در برخی انواع گویش به صدای "او"
تبدیل میشود: گوجه فرنگی *** قوجی فرنجی (یا
همان گیرمیز بادیمجان)
ماهی تابه *** مایتابو
4- صدای "ق" به صدای "گ" و حرف "گ" در
اول کلمه با صدای "ق" ادا می شود.
در برخی موارد ق حذف میشود: گلابی *** قلابی
آقای رئیس *** آی رئیس مدیر *** مدور
مثال *** میثال ابتدا *** ایبتیدا چراغ *** چیراگ قند *** گند
7- حرف ک هیچگاه با صدای ک ادا
نشده و بسته به موقعیت حرف در
کلمه، موقعیت کلمه در جمله و نوع
وضع عصبی گوینده، محل تولد گوینده،
وضع آب و هوا و ... با صداهای(ش، خ،
چ، ق) ادا شده و گاه اصلا ادا نمی
شود:
من به تک تک سوالات شما پاسخ
خواهم *** من بی تشتچ سوالات شما
پاسخ خواهم داد. مرتیکه کثافت درست رانندگی کن ***
مرتیچه چثافت درست رانندجی قن
سلام آقای دکتر *** سلام آی دتر زبان بیسیک زبان ***بیسیخ
چکار می کنی؟ *** چخار موقونو ؟
8- معمولا افعال در حالت اول شخص
به صورت دوم شخص بیان میشوند. من با شما نبودم *** من به شما
نبودی !
9- ضمیر ملکی متصل دوم شخص به
صورت سوم شخص بیان میشود: حالت خوبه ؟ *** حالش خوبی درود...
همچنان بحث تفیکیک جنسیتی در دانشگاههای ایران بحثی به
روز و در عین حال عجیب میباشد ... ما هم همچنان ول کن ماجرا نیستیم و
هی دنبالش رو میگیریم ...
اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که
همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است. 2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه 8 ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت 9) خیلی سال بعد درد دل... پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟” سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“ در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود. زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی. در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من. در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“ در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم. مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی! من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام. عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد. احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم. احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی. احتیاجی ندارم که توحامی باشی خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم. با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم. من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم. من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم. به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی. تقدیر این بود که... تقدیر بود که آخر از تو جدا بیفتم یک گوشه بی تحمل من بی صدا بیفتم نفس نفس من از تو می خوندم عاشقانه تو باغ سبز امید با تو زدم جوانه من با تو خو گرفتم به این همه قشنگی هر لحظه طرحی تازه سیاه سفید و رنگی تو از خودت گذشتی که نگذرم من از خود کوچ غریبت اما پایان ماجرا شد دلسرد بودم از عشق دلتنگ و پر گلایه با هر بهونه بی تو گم می شدم تو سایه اما دوباره چشمات تابید و ساحري کرد غزل غزل شکفتم وقتی که شاعري کرد تمام من تو بودي هر چی که من نداشتم رفتی و من به گریه جاي تو گل گذاشتم بی تو نمی شه خندید بی تو نمی شه سر کرد این داغ کهنه انگار تازه به من اثر کرد اي رفته از دو دیده اي شاهکار زیبا پیشکش به قلب پاکت عطر گلاي مینا تقدیر بود که بی تو نفس نفس بمیرم در حسرت رهایی کنج قفس بمیرم یه پیشنهاد به دوستایی ک رمان میخونن: اگه شما هم مثل من مواقع بیکاری رمان میخونید حتما کتاب "تقدیر این بود که" نوشته ی نیلوفر لاری رو بخونید که خیلی خیلی قشنگه. داويد سانچز ويا در سوم دسامبر سال 1981 در لانگرو اسپانيا به دنيا امد. داوید در فصل جاري براي باشگاه بارسلونا و تيم ملي کشور اسپانيا بازي ميکند. داوید ويا بعلت داشتن مهارت هاي بسيار زياد از جمله : سرعت، قدرت ضربه با هر دو پا، قدرت تمام کنندگي و... يکي از بهترين مهاجمان اسپانيا و حتي جهان به شمار ميرود . داويد شهرت و محبوبيت خود را از چهره ي زيبا وشکستن رکورد گلزني والنسيا در يک فصل با زدن 24 گل به دست آورد. بقیه در ادامه مطلب... هر یک بر فراز صخرهای بلند و درهای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد. جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوششهای متفاوت. مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کلهای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسهی دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیفهای دور از هم . نیمکتهای خانمها و آقایان. با درها و راهروها و ورودیها و خروجیهای خواهران و برادران . جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میلهها و در حرم و امامزاده با نردهها و در دریا و ساحل با پارچههای برزنتی. .. آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنیای برای من؛ و من شدم عقدهی جنسی سرکوب شدهای برای تو. تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني و بیماری و عقدههای جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالیات کند و نگاه حریصات مانتو ام را بدرد . جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شدهایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقدهی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم . بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاهمان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاههای انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی . و من باید تقاص همهی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخرهای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را . باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک میشود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار میگردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم . اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور. بهتان بر نخورد... آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا، فقط مستراحها را زنانه و مردانه کردهاند... گرافیتی یا نقاشی دیواری به آن دسته از دیوارنوشته ها یا نقاشی هایی گفته می شود که با انگیزه ای شخصی روی در و دیوار شهر ها و اماکن عمومی کشیده می شود.این کار تقریبا در همه جای دنیا با منع قانونی مواجه است. گرافیتی با نوشته های سردستی و یادگاری های روی دیوار متفاوت بوده و نیز مختص سن یا طبقه فرهنگی و اقتصادی خاصی نیست . امروزه گرافیتی بیش از هر هنر دیگری مورد بد فهمی و استفاده نابه جا واقع شده است و در بسیاری از کشور ها جنبه تاثیرگذار و بیان گرای خود را از دست داده و صورت دیوار نوشته هایی رنگارنگ و پرپیچ و تاب (که آن هم خالی از ارزش نیست) مبدل شده است. بقیه در ادامه مطلب... قوانینی که بچه ها در مدرسه یاد نمیگیرند نوشته : چارلز ج سایکز متاسفانه ، چیزهایی وجود دارند که بچه ها در مدرسه باید یاد بگیرند اما در واقع این اتفاق نمی افتد .در اینجا چند قانون کلی که در دوران تحصیلی آموزش داده نمیشوند را مرور می کنیم ... قانون اول. زندگی عادلانه نیست. اینهمه دین و بقیه داستانها برای همین وجود دارند. یک نوجوان یا یک دکتر سی ساله که تازه در شرکتی استخدام شده دائم تکرار میکند که «این عادلانه نیست». شاید روزی ۸ بار. قانون اول را تکرار کنید «عدالت مبنای چیز خاصی در دنیا نیست.» قانون دوم. جهان واقعی ارزش زیادی برای شخصیت شما قایل نیست. بر خلاف مدرسه و خانواده که فکر می کنند شخصیت شما چیز مهمی است، برای محیط کار خروجی از همه چیز مهمتر است و هر کس قبل از اینکه محترم و متشخص باشد، باید کارا باشد. اگر فکر می کنید در مدرسه به شخصیت شما احترام نمیگذارند منتظر دنیای واقعی باشید تا نظرتان اصلاح شود. اگر فکر می کنید عدم احترام عادلانه نیست، به قانون یک رجوع کنید. قانون سوم. با خروج از دانشگاه یا مدرسه، ماهی یک میلیون درآمد نخواهید داشت و چیزی را هم طراحی نمیکنید. برای رسیدن به کارهای خوب باید مدت نسبتا زیادی تلاش کنید. اکثر چیزهایی که در دانشگا خواندهاید به درد محیط کار نمیخورند. قانون چهارم. اگر فکر میکنید معلمتان خیلی سخت گیر بوده، منتظر دیدن رییستان باشید. رییس شما بر خلاف معلم شما برای کار کردن با شما حقوق نمیگیرد. قانون پنجم. در بچگی همیشه کسی برای مقصر قلمداد بودن داشتهاید. خانواده خوب نبوده یا معلم بد نمره داده. اما اگر بیست سی سالتان بشود و از دهنتان در بیاید که تقصیر مادرتان بوده که زندگیتان به هم خورده یا تقصیر مدیرتان بوده که حقوقتان کم است یا اخراج شدهاید، همه به شما خواهند خندید. در دنیای واقعی خودتا مسوول کارهای خودتان هستید. قانون ششم. پدر و مادر شما قبل از به دنیا آمدن شما آدمهای بسیار باحالتری بودهاند. روند خستگی و بیحوصلگی و بیهیجانی پدر و مادرتان از وقتی شروع شده که شروع کردهاند به حساب کردن پولشان برای خریدن پوشک برای شما، کار کردن برای مخارج تحصیل شما و وقت گذاشتن برای تمیز کردن اتاقتان. تمام مدتی که شما مشغول برنامهریزی کارهای باحال زندگیتان بودهاید را آنها مشغول فراهم کردن غذا و خانه و غیره برای شما بودهاند. قانون هفتم. مدارس سعی می کنند مفهوم رد شدن را ملغی کنند. تقریبا همه ورودیهایی که به تحصیل ادامه میدهند دیپلم میگیرند و تقریبا همه کسانی که وارد دانشگاه میشوند مدرک میگیرند. در جامعه تقریبا ده درصد آدمها شغل ندارند و دنبال شغل میگردند. تعداد بیشتری هم در عشق و غیره شکست میخورند و کسی هم تلاش نمیکند برایشان کلاس تقویتی بگذارد. قانون هشتم. زندگی نه ترم دارد نه تعطیلی تابستان. از شما انتظار میرود از یک لحظه به بعد هر روز هشت یا نه ساعت کار کنید و هر چهار ماه یکبار هم وارد یک زندگی جدید نمیشوید. به قانون اول و دوم هم مراجعه کنید. از این به بعد باید کار کنید و کار کنید و متاسفانه کارهای خیلی خیلی کمی هستند که کاملا لذت بخش باشند یا از آن مهمتر به شما اجازه خودشکوفایی بدهند. قانون نهم. تلویزیون واقعی نیست. در برنامه صدا و سیما هر خانواده کوچک یک خانه زیبا دارد و یک ماشین و مسافرت. در هیچ برنامه تلویزیونی آدمها یک سوم زمان سریال را سر کار نیستند و در سریالهای ماه رمضان، همه مشکلات در روز بیستم به اوج میرسند و روز بیست و هشتم همه چیز حل شده و همه خوشحالند. قانون دهم. اکثر شاگردهای لوس کلاس و خودشیرینترینها یا خرخوانترینهایی که زمان مدرسه میدیدید، در آینده یا رییس شما خواهند شد یا دارای بقیه موقعیتهای خوب جامعه. قانون یازدهم. انسان نامیرا یا زودمیرا نیست. شما هم مثل اکثر آدمهای دیگر باید تقریبا هفتاد هشتاد سال زندگی کنید و بعد بمیرید. تاتوی روی بدن، تا پیری با شما خواهد بود همانطور که مفاصل دردناک ناشی از ورزش نکردن. انتخاب با خودتان است ولی یادتان باشد که قرار است حدود هفتاد هشتاد سال همین بدن باشید. قانون دوازدهم. همه بالایی ها را بدانید و شاد باشید. زندگی کوتاه است. خانواده مزاحمند، کار سخت است و زندگی حوصله سر بر اما هر چقدر زودتر لذت بردن از زندگیتان را شروع کنید، بهتر است. حرف آخر اینها همه و همه برای وقتی هستند که بخواهید در شرایط معمول جامعه بازی کنید. مطمئنا میتوانید به انتخاب خودتان یک قدم عقبتر بروید و به تمام این قوانین به عنوان قواعد یک بازی نگاه کنید. بازیای که میشود به آن داخل شد یا نشد. داستان مهم این است که مسخره داور نباشید و اگر وارد بازی «جامعه خبیث سرمایه داری» میشوید حداقل بخش بیشتری از قوانینش را بدانید. مادر قدیم گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت شبها بر گاهواره ی من بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن اموخت لبخند نهاد بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست مادر جدید گویند مرا چو زاد مادر روی کاناپه لمیدن آموخت شبها بر ماهواره تا صبح بنشست و کلیپ دیدن آموخت بر چهره سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت بنمود تتو دو ابروی خویش تا رسم کمان کشیدن آموخت هر ماه برفت نزد جراح آیین چروک چیدن آموخت دستم بگرفت و برد بازار همواره طلا خریدن آموخت با قوم خودش همیشه پیوند از قوم شوهر بریدن آموخت آسوده نشست و با اس ام اس جکهای خفن چتیدن آموخت چون سوخت غذای ما شب و روز از پیک مدد رسیدن آموخت پای تلفن دو ساعت و نیم گل گفتن و گل شنیدن آموخت بابام چو آمد از سر کار بیماری و قد خمیدن آموخت نام كامل:ENRIQUE MIGUEL IGLESIAS PREYSLER اسامی مستعار:E-KIKE-SUPER NOVA-QUIQUE تاریخ تولد: 8 می 1975. محل تولد: مادرید اسپانیا. قد: 188 سانتی متر. شغل: خواننده، ترانه سرا، بازیگر. بقیه در ادامه مطلب... تاریخ تولد:14 ژانویه 1981 محل تولد: میامی-فلوریدا-آمریکا نام اصلی: Armando Christian Pérez نام مستعار:Pitbull بقیه در ادامه مطلب ... فرزند ؟ من را نه مادري است نه پدر ،بنويس اول يتيم عالم خلقت محل تولد ؟ بهشت پاك اينك محل سكونت ؟ زمين پاك آن چيست بر گرده نهاده اي ؟ امانت است قدت ؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا ،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك اعضاي خانواده ؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك روز تولدت ؟ در روز جمعه اي، به گمانم كه روز عشق رنگت ؟ اينك فقط سياه از شرم چنان گناه چشمت ؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آنچنان وزين كه نشينم بر اين زمين جنست ؟ نيمي مرا ز خاك ، نيم دگر خدا شغلت ؟ در كار كشت اميدم به روي خاك شاكي تو ؟ خدا نام وكيل ؟ آن هم فقط خدا جرمت ؟ يك سيب از درخت وسوسه تنها همين ؟ همين حكمت ؟ تبعيد در زمين همدست در گناه ؟ حواي اشنا ترسيده اي ؟ كمي ز چه ؟ كه شوم من اسير خاك آيا كسي به ملاقاتت آمده است ؟ بلي كه ؟ گاهي فقط خدا داري گلايه اي ؟ دگر گلايه نه ولي ..... ولي كه چه ؟ حكمي چنين ، آنهم به يك گناه دلتنگ گشته اي ؟ زياد براي كه ؟ تنها فقط خدا آورده اي سند ؟ بلي چه ؟ دو قطره اشك داري تو ضامني ؟ بلي چه كس ؟ تنها كسم خدا در آخرين دفاع ؟ مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا... پسر: نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم. پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است. پسر: آهان اگر این طور است ،قبول است. پدر نزد بیل گیتس میرود و میگوید : برای دخترت شوهری سراغ دارم. بیل گیتس: اما ازدواج برای دختر من هنوز خیلی زود است. پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است. بیل گیتس: اوه،حالا که این طور است !در این صورت قبول است. بلاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود. پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقامی سراغ دارم. مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم. پدر:اما این مرد داماد بیل گیتس است. مدیرعامل:اوه،اگر این طور است باشد. و معامله به این ترتیب انجام می شود...
5- گاه حرف "ی" بعد از حرف با
صدای کسره با صدای "و" تلفظ میشود:
6- بعد از حروفی که در کلمه با
صدای کسره ادا میشوند یک "ی"
اضافه میشود:


با جناب دکتر گیریزوف همراه باشید
:
...
1) در مسیر برگشت از مهد کودک :
لضا لضا (همان رضا ) من مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !
رضا : مامان چیه ؟!
راننده رو به بچه های داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه
مدرسه دخترانه رد میشیم!
جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟
3 ) 5 سال بعد از 3 سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی
رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.
جواد : چی ؟
رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم
جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !
4) 4 سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا
رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا
جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.صداش خیلی عجیب غریب بود.یواشکی حرف میزد
و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟!
رضا : تو چی گفتی ؟
جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !
5 ) 6 سال بعد ؛ دانشگاه
جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!
رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟
6 ) چند سال بعد ، شب خواستگاری
جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!
7 ) چند ماه بعد ، شب ازدواج
جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!
خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!
جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟
خانم : از کجا بیاریم.تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟
نسل ایرانی منقرض شد

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود.
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی.
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود.
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی.
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی.
تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است.
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی.
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.
امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت.
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود.


ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Pichak |













